موضوع: "دلنوشته"

بنده خدا بودن یعنی.....

بنده بودن، یعنی بند به خدا بودن،که اگر این بند پاره شد، دیگر همه عوامل

در نابودی ما مؤثر خواهد بود…

پول، قدرت، شهرت، زیبایی و… تا بند به خداییم، برای رشد ما، مفید و بسیار

خوب است اما به محض جداشدن بند بندگی،همه آن عوامل باعث تباهی و

فسادمان می شود.

امام جواد علیه السلام:
مَن اِنقَطَعَ الی غَیرِ اللهِ وَ کَلَهُ اللهُ اِلَیهِ.

کسى که به غیر خدا تکیه کند، خدا وى را به ھم او، وامى گذارد.

منبع:
(دررالباهرة ص 39)

اشتراک گذاری این مطلب!

بعضـﮯ كارها "واجب" نيست...مثل


.فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلا مَعْرُوفًا : پس به گونه ای هوس انگیز سخن نگویید که بیمار دلان در شما طمع کنند، و سخن شایسته بگویید.{احزاب/ 33-32}

.امام صادق(ع) فرمود:«رسول خدا بر زنان سلام می کرد و آنان نیز پاسخ می دادند و امیرالمؤمنین نیز بر زنان سلام می کرد و سلام کردن به زنان جوان را نمی پسندید و می فرمود: می ترسم از صدای او خوشم آید که در این صورت گناهی که نصیبم می شود، بیش از پاداشی باشد که از سلام کردن نصیبم می گردد.»

بانـوي سرزمين من!
بـ‌ه خاطر بسپار

صدايت “دلنشين” است

قشنگ نيست بر هر دلـﮯ نشستن

بــرادر دينـﮯ من!

فراموش نكن

بعضـﮯ كارها “واجب” نيست

مثل سلام كردن

منبع:

{وسائل الشيعه ، ج 20،ص234،ح3}

اشتراک گذاری این مطلب!

حال مادرتان رو به را نیست.....

 
یابن الحسن ……….
موکول می کنم گله حجر را به بعد این روزها اصلا حال مادرتان رو به را نیست…………..

اشتراک گذاری این مطلب!

یا امام زمان ....

 

 

   مولا جان،


  بار ها آمدی و نبودم


  در تقلای این زندگی


  نیازمند تو اما بی تو بودم !


  بارها آمدی ونیامدم


  بر دلم بارها نشستی و


  بی تو بودن را گریستم


  میدانم آمده ای…بسیار نزدیک…


  پشت پلک هایی که توان باز شدن به روی زیبایت را ندارد…


  پشت در، دلی که هنوز برای میزبانی تو پاک نشده…


  میدانم آمده ای …


  دعا کن من هم بیایم به پیشواز تو !

اشتراک گذاری این مطلب!

خاطره ای از آیت الله بهجت (دام عزه)

 

می دانست شانزده ماهش بود که مادرش مریض شده بود واز دنیا رفته بود.

خواهرش این هارا برایش گفته بود.

از چادر سفید گل دار مادرشان برایش گفته بود. از هر چه یادش بود.

 

یک شب خواب مادرش را دید… باهمان چادر گل دار که خواهرش گفته بود

هرچه کرد نتوانست رویش را ببیند. رویش را محکم گرفته بود.

بیدارشد، از خودش می پرسید چرا مادرش نگذاشته چهره اش را ببیند.

باخودش فکر کرد شاید اگر چهره اش را می دیدم دلتنگی ام بیشتر می شد.

شاید مادرش خواسته بود محبتی ایجاد نکند، فرزندش را، حتی برای چند لحظه ، از تحصیل باز ندارد.

آدم است دیگر....دلتنگی امانش را می برد.

منبع:

العبد/خاطرات آیت الله محمد تقی بهجت (دام عزه)

اشتراک گذاری این مطلب!

1 3 4