موضوع: "دلنوشته"

خاطره ای از آیت الله بهجت (دام عزه)

  می دانست شانزده ماهش بود که مادرش مریض شده بود واز دنیا رفته بود. خواهرش این هارا برایش گفته بود. از چادر سفید گل دار مادرشان برایش گفته بود. از هر چه یادش بود.   یک شب خواب مادرش را دید... باهمان چادر گل دار که خواهرش گفته بود هرچه کرد نتوانست رویش… بیشتر »

قرارو مدارمان چه بود؟؟؟

    بوحامد دوستان با رفیقی می رفت .آن رفیق گفت:مرا اینجا دوستی است،تو باش تامن در آینجا صله رحم به جا آرم.بوحامد بنشست وآن مرد در شد وآن شب بیرون نیامدو آن شب برف عظیمی آمد.روز دیگر آن مرد بیرون آمد.بوحامد را دیددر میان آن برف می جنبیدوبرف از او می… بیشتر »

شکرانه این همسر؟....

«توی جبهه این قدر به خدا می سی ؛میای خونه ،یه خورده ما رو ببین!»شوخی می کردم .آخه هر وقت می اومد ،هنوز نرسیده ،با همان لباس ها می ایستاد به نماز . ما هم مگر چه قدر پهلوی هم بودیم ؟!نصف شب میرسید صبح هم نان وپنیر به دست ،بند های پوتینش ورا نبسته سوار… بیشتر »

جاروب دل

  به زحمت جارو را از دستش گرفتم. داشت محوطه را آب وجارو می کرد وکار هر روز صبحش بود . ناراحت شد وگفت «بذارخودم جارو کنم .این جوری بدیهای درونم هم جارو می شن .» بیشتر »

خادم واقعی مردم چه کسی است

  خادم واقعی مردم هیچ  وقت سیر نخوابید .همیشه کسری خواب داشت . گاهی که خانه می ماند استراحت کند ،موبایلش را خاموش می کردم . وقتی بیدار می شد ،می گفت :«چرا موبایل را خاموش کردی ؟!»می گفت :«این روگرفته ام که همیشه تو دسترس با شم .،هر کی که کار داشت ،راحت… بیشتر »
1 3