خدا ببخشه ؟...

از دستش خیلی ناراحت بودم. منتظر نشسته بودم تا برگردد. می خواستم حرف ها ی دلم را به او بزنم، کلی حرف را آماده کرده بودم، اما وقتی دیدمش زبانم بند امد و نتوانستم چیزی  بگویم. مجید به طرفم آمد. کنارم نشست. و گفت : “می دونم از دستم ناراحتی. الان مسجد بودم. بعد از نماز، زیارت عاشورا خوندم و توی سجده ی آخرش ،از خدا خواستم به خطر این که باهات بد حرف زدم منو ببخشه !..

منبع:

فرهنگ نامه شهدای سمنان /ج8/ص569

راوی: همسر شهید مجید کاشفی

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.

URL شما نمایش داده خواهد شد.
بدعالی
This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots.