پادشاه فقیر

روزی هارون نشسته بود ،بهلول دوان دوان آمد و درهمی را که در دستش بود پیش رویش گذاشت .هارون پر سید:بهلول! این چیست؟ گفت: درهمی است که آن را یافته ام، خواستم به فقیری بدهم و از تو فقیرتر کسی را پیدا نکردم. هارون پرسید: پادشاه چه احتیاجی به این درهم دارد؟ بهلول پاسخ داد: چون از هر کجا که می گذشتم  می دیدم  ماموران تو از کسبه پول طلب می کنند، معلوم می شود احتیاج تو از همه بیش تر است

منبع:

حکایت و حکمت/حسین دیلمی/ص124

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.

URL شما نمایش داده خواهد شد.
بدعالی
This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots.