ما برای این چادر داریم می رویم!

 


رگ هایش پاره پاره شده بود و خونریزی شدیدی داشت. وقتی دکتر این مجروح را دید به من 

گفت:«بیارش داخل اتاق عمل…». دکتر اشاره کرد که چادرم را در بیاورم تاراحت تر بتوانم مجروح را 

جابه جا کنم.

مجروح به سختی گوشه ی چادرم را گرفت و بریده بریده وبه سختی گفت:

«من دارم می روم تا تو چادرت را در نیاوری؛ ما برای این چادر داریم می رویم». چادرم در مشتش

بود که ………………شهید شد.



منبع:موعظه خوبان/سید عیرضا ادیانی، حسین ترابی ص59

 

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.

URL شما نمایش داده خواهد شد.
بدعالی
This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots.