کلیدواژه ها: داستان هایی از گلستان سعدی

جهل،،،راهش تغییر نمیکند!!!

مردی مسلمان همسایه ای کافر داشت...!!! هر روز و هر شب، همسایه ی کافر را لعن ونفرین میکرد...!!! خدایا...جان این همسایه کافر رابگیر و مرگش را نزدیک کن...طوری که مرد کافر میشنید...!!! زمان گذشت وآن فرد مسلمانی که نفرین میکرد خودش بیمارشد...!!! دیگر… بیشتر »