آيه اعتصام درباره وحدت


وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّـهِ جَمِيعًا وَلَا تَفَرَّقُوا ۚ وَاذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّـهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُم بِنِعْمَتِهِ إِخْوَانًا وَكُنتُمْ عَلَىٰ شَفَا حُفْرَةٍ مِّنَ النَّارِ فَأَنقَذَكُم مِّنْهَا ۗ كَذَٰلِكَ يُبَيِّنُ اللَّـهُ لَكُمْ آيَاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ

و همگی به رشته (دین) خدا چنگ زده و به راههای متفرّق نروید، و به یاد آرید این نعمت بزرگ خدا را که شما با هم دشمن بودید، خدا در دلهای شما الفت و مهربانی انداخت و به لطف و نعمت خدا همه برادر دینی یکدیگر شدید، و در پرتگاه آتش بودید، خدا شما را نجات داد. بدین گونه خدا آیاتش را برای (راهنمایی) شما بیان می‌کند، باشد که هدایت شوید.

نعمت ( بزرگ ) خدا را بر خود ، به یاد آورید که چگونه دشمن یکدیگر بودید و او میان دلهای شما الفت ایجاد کرد و به برکت نعمت او ، برادر شدید .

در این که مقصود از ریسمان الهى چیست، مفسرّان اختلاف دارند. قرآن، کتاب و سنّت، دین الهى، اطاعت خداوند، توحید خالص، ولایت اهل‏بیت(ع) و جماعت، وجوهى است که در تفسیر آن گفته شده است. برخى نیز مفهوم حبل اللَّه را شامل همه این معانى دانسته‏اند.

منبع:

سوره آل عمران، آيه 103.
مجمع البیان، ج 2، ص 536 و 537 و 805

اشتراک گذاری این مطلب!

منظور از آیه وحدت..

آیه ۱۰۳ سوره آل عمران «آیه وحدت» می‌گویند:

(و اعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا و اذکروا نعمت الله علیکم اذ کنتم اعداء فالف بین قلوبکم فاصبحتم بنعمته اخوانا و کنتم علی شفا حفرة من النار فانقذکم منها کذلک یبین الله لکم آیاته لعلکم تهتدون)؛ «و همگی به ریسمان خدا ( قرآن و اسلام و هر گونه وسیله ارتباط دیگر) چنگ زنید و پراکنده نشوید، و نعمت (بزرگ) خدا را بر خود بیاد آرید که چگونه دشمن یکدیگر بودید و او در میان دلهای شما الفت ایجاد کرد، و به برکت نعمت او برادر شدید، و شما بر لب حفره‌ای از آتش بودید، خدا شما را از آنجا برگرفت (و نجات داد) این چنین خداوند آیات خود را برای شما آشکار می‌سازد شاید هدایت شوید».

منبع:

آل عمران/سوره۳، آیه۱۰۳.

اشتراک گذاری این مطلب!

ملایمت آن حضرت بزرگوار.....


یک: بارها حضرت توسط دشمنان خشونت طلب سنگباران و مورد اهانت قرار گرفته بود، گاه مجبور می شد مکه را ترک نموده به کوههای اطراف پناهنده شود، خدیجه همسر مهربانش به دنبالش راه می افتاد تا او را پیدا می کرد، و در آن لحظه که زخمهای پای او را پانسمان می کرد این جمله را از او می شنید: «الّلهمّ اغفر لقومی فانّهم لایعلمون؛ خدایا قومم را (بخاطر اهانت و سنگباران من) ببخش زیرا آنها (از مقام ربوبیّت و رسالت) آگاهی ندارند.»

راستی این مرد را هیچ وجدان بیدار و خرد با انصاف خشونت طلب معرفی می کند؟ او که از رفتار ملایم خویش نسیم سحر را خجل می سازد، و هر دشمن سنگدل خویش را در مقابل مهربانی و رأفت خود نرم می سازد.

دو: مردی یهودی در مدینه مرکز قدرت و حکومت پیامبر اکرم(ص) روزی سر راه پیامبر اسلام را گرفت و مدعی شد که از پیامبر طلبکار است و اصرار کرد، باید در همین کوچه و محل، طلب او را بپردازد. پیغمبر اکرم فرمود: اولا شما از من طلبکار نیستی، و ثانیاً: اجازه بدهید که بروم منزل، چون پول همراه ندارم. یهودی گفت: یک قدم نمی گذارم بردارید، هر چه پیامبر بیشتر با او نرمش نشان دادند، او بیشتر خشونت نشان داد، تا آنجا که عبا و ردای پیامبر اکرم را گرفت و بدور گردن حضرت پیچید و کشید، به گونه ای که اثر قرمزی آن بر گردن مبارک حضرت مشهود بود، از آن طرف مسلمانان منتظر بودند که نماز جماعت اول وقت را با آن حضرت برگزار نمایند، هر چه منتظر ماندند دیدند حضرت نیامد، عده ای بیرون مسجد آمدند با تعجب دیدند مرد یهودی او را نگهداشته مسلمانان خواستند با اجبار و یا با ضرب و شتم حضرت را از دست او رها نمایند، پیامبر اکرم(ص) فرمود: نه شما به این مرد کاری نداشته باشید من بهتر می دانم با او چه گونه رفتار کنم حضرت آن قدر ملایمت و نرمی نشان داد که یهودی در همان جا گفت: «اشهد ان لا اله الّا اللّه و اشهد انّک رسول اللّه» شما با این همه قدرتی که (در مدینه) دارید، این همه تحمل و نرمی نشان می دهید، این تحمّل، تحمّل یک انسان عادی و معمولی نیست بلکه نشان از آن دارد که شما مبعوث شده از طرف خداوند هستید.»

منبع:

مرتضی مطهری، سیره نبوی، دفتر انتشارات اسلامی، ص 138.

اشتراک گذاری این مطلب!

اعلام عفو عمومی


یکی از افسران اسلام هنگام ورود به مکّه این شعار را سر داد.

الیوم یوم الملحمة الیوم مستحلّ الحرمه؛ امروز روز نبرد است، امروز جان و مال شما حلال شمرده می شود؟ پیامبر اکرم(ص) از این شعار فوق العاده ناراحت شد و برای تنبیه وی، دستور داد که پرچم از دست وی گرفته شود، و از مقام فرماندهی عزل گردد و پرچم را به فرزند او داد، و دستور داد این شعار را سر دهند الیوم یوم المرحمة؛ امروز روز رحمت (رأفت، گذشت، مهربانی) است. و آنگاه عفو عمومی را به شرح زیر آغاز کرد و گفت: شما مردم هموطنان بسیار مناسبی بودید، رسالت مرا تکذیب کردید و مرا از خانه ام بیرون ساختید، و در دورترین نقطه که من به آنجا پناهنده شده بودم با من به نبرد برخاستید ولی من با این جرائم همه شماها را بخشیده، و بند بندگی و بردگی را از پای شما باز می کنم و اعلام می نمایم که: «اذهبوا فانتم الطلقاء؛ بروید دنبال زندگی خود، همه شما آزادید.»

راستی این عفو عمومی و گذشت و مهربانی در اوج قدرت که می توانست تمام دشمنان خویش را از دم شمشیر بگذراند و یا به بردگی کشد، جز از یک انسان رئوف، مهربان، و دلسوز و «رحمة للعالمین» صادر می شود؟ راستی اگر آن حضرت ذرّه ای اهل خشونت بود لااقل برای تشفّی قلبش و انتقام از دشمنان خویش عدّه ای از دانه درشت های مشرکین را به قتل می رساند.

بسیارند کسانی که تا قدرت ندارند اهل لطف و مهربانی هستند وقتی به قدرت دستیافتند بدترین خشونت ها و جنایت ها را به کار می برند.

امّا رسول رحمت و رأفت در اوج قدرت مرتبه اعلای از رحمت و گذشت و عطوفت و مهربانی را به نمایش گذاشت این رأفت و رحمت می تواند درس بزرگی برای بشریت و مخصوصاً مسلمانان باشد که می توانند با گذشت و رحمت بهترین زندگی را در کنار هم داشته باشند، و مسلمانان با محور قرار دادن آن وجود نازنین قوی ترین اتحاد و انسجام را به وجود آورند.

منبع:

سوره نمل، آیه 77.

اشتراک گذاری این مطلب!

چی شد طلبه شدم؟

سلام خواهرا…

می نویسم برای #تجربه
تجربه ای واسه دوستان طلبه وتبلیغشون!
اخه خودم خیلی ازش استفاده میکنم!
دوستدارم مطالعه کنین و استفاده کنین و افتخار کنین، به جایی ک هستین، وقدرخودتونو بدونین….
داستان من با بعضی از عزیزان یکم فرق داره!
لیلا نوری سه دوره زندگی رو گذروند!سه دوره عجیب!
دوره اول لیلا:
ازاول متولدشدنم شیرخوارگیم دوره دبستان…
نماز میخونم و ازپنج سالگی چادر میپوشیدمو قرآن حفظ میکردم و همه اش تو (مجالس امام حسین) وبااشکای مامانم برا ائمه بوده
گذروندم دوره ای عالی ک من توش یه سری چیزای عجیب دیدم همین قدر سربسته بگم….

دوره دوم لیلا:
حرفم اینجاست….!
ازدوره دوم راهنمایی تا اول دبیرستانم
نمیدونم چرا ورق برگشت
دوره لج بازی بامامانم ک یه فرد مذهبی بود دوره لج بازی با فطرتم دوره اتیش کشیدن به هرچی خوبی واسه خودمو خانواده و جامعس شروع شد….روز به روز بدترمیشدم!😖بخصوص اون منطقه ای ک بودم تودبیرستان بسیااااااااااااار منطقه بی دینی بود!
خدایااون روزا فقط میخواستم جامعه رو بترکونم از یه سری “فتنها"و….خوشم میومد حتی داشتم به عقاید شیطان پرستی نزدیک میشدم…..!😔
وضعیت ظاهریم افتضاح بود و وضعیت باطنیمم تعریفی نداشت…..روز به روز بدتر!نه نمازی نه خدایی….اصلا نمیدونستم امامی دارم به اسم امام زمان….!خاطرات بچگی کلا از یادم رفته بود!!!😑
من بودم شیطونو دوستایی ک ازخودم بدتر بودن و کارایی ک تعریفی نیست…..
ویه مادر دلشکسته ک کارش شده صبح تا غروب گریه و دعا برای من!و کلی خاطراتو حرفایی ک بخصوص درباره حجاب بامامانم داشتم!
لیلایی ک پنج سالگی باچادر مونوس بود حالا متنفرشده بود از چادر….😢
بگذریم گفتنش اذیتم میکنه….😣
(راسی من از بچگی عاشق روانشناسی بودم)
دوره سوم لیلا:
ازاون منطقه اومدیم گلستان!
من دوماه مونده بود ک اول دبیرستانم تموم شه وکلی درسام عقب بود تابیایم وبرم دنبال مدرسه خییییییلی عقب افتادم😯
اصلا انگارطلسم شده بود مدرسه برای من!
تا رفتم خونه یکی از اقوام اونم چادری نبود دیدم چادر داره تعجب کردم یکم بهش خندیدم و باشیطونی خاصی گفتم جلو بقیه میپوشی؟!!!!!حتما میری بیرون درمیاری😉
گفت:نه!
موندم😕😮
اخه خودم اولای جاهلیتم اینکارو میکردم!
بهش گفتم درسام عقب افتاده سیم کارتم به طور ناگهانی گم شده و خیلی شمارهارو ندارم!!!!!!!!!
گفت حالا ک عقب افتادی وعاشق روانشناسی هسی بیا حوزه اونجا زودتر تموم میکنی عقب نمیوفتی تازه ریاضی فیزیک و شیمی هم نداره خوابگاهم داره خوش میگذره و…..
منم گفتم من عمرا پامو اونجا بزارن اونا………!
اخه خودم مسخره میکردم حالا برم اونجا وااااااای بمیرم نمیرم!
رفتم خونه خداااااا نمیدونم چیشد ازدهنم پرید اسم حوزه رو آوردم جلو مامانم!ولی خداروشکر ک گفتم ….
مامانم ک میشه گفت دیگ ازم ناامید شده بود برق از چشاش پرید
خیییییلی خوش حال شد وکلا اصرار کرد تورو خدا بیا بریم قبت نام اگ بیایی من برات فلانکار میکنم و……خلاصه کلی وعده وعید
منم ک هرچی گفتم بابااشتباه کردم و …..انگار نه انگارمنم بهونه آوردم اونجاروانشناس نمیشی و….
مامانم گفت بیا فقط بریم محیطو ببینیم اصا نرو!حداقل سوالم کن ک روانشناسی داره یا نه و….خلاصه صبح شدو نمیدونم چرا وچیشد رفتیم ک خوابگاه و محیطو تفریحانه ببینیم!منم یه چادرشالی اونم به زورسرم کردم وبا یه ذره آرایش رفتیم….
وارد خوابگاه شدم موقع نماز کلا انگار نه انگار ک منم مسلمونم! بچهای خوابگاه خیلی مهربون بودن
یه جو خاصی بود فک میکردم همه باچادرن!یا خیلی خشک و بد اخلاقو…..همین فکرایی ک الانم توجامعه خیلی هست!
اما فکرایی ک میکردم اشتباه بود!و بهم گفتن ک میتونی مشاوره و روانشناسی هم ادامه بدی !!!!
اما بازم دلم راضی نمیشد ک پامو اینجا بزارم اخه من یه ادم لجباز بودم ک حرف حرف خودم بود!
اما انگار خدا میخواست بهم بفهمونه یکی هست زورش از توبیشتره!یکی هست ک حرف حرف اونه نه تو!اصا مگه به دله توئه؟!!!!!
بعد اون روز خیلی توفکر رفتم دغدغم شده بود دانشگامو روانشناسی وازاونورم عقب افتاده بودم و……همه چی قاطی بود!
خلاصه بچها باور کنین باور کنین نمیدونم چیشد شب خوابیدم صبح گفتم بریم ثبت نام!!!!
امانه به این دلیل ک دلم بخواد
یه جوارایی باخودم میگفتم صددرصد منو قبول نمیکنن!و اگرم رفتم موسی به دین خود عیسی به دین خود!من وضعمو تغییر نمیدم!
خلاصه رفتم براثبت نام وموقع مصاحبه رسید انقد مصاحبم ک اصلا یه وضعی بود!😅یه جوری جواب میدادم ک الان یادم میفته خندم میگیره!نمیدونستم ولی فقیه کیه
و حتی حضرت عباسو ازم پرسیدن چندمین امامه گفتم فک کنم زین العابدین ک میگن همون حضرت عباسه!!!😁
وجالبه بهم گفتن بیرون چطوری میگردی گفتم همین جوری(اشاره کردم به چادرم!)
اونام ک بامامانم حرف زده بودن و میدونستن!
بگذریم…..
بااین گندی ک زدم گفتم حتما قبول نمیشم
روز جوابا ک رسید رفتم تو سایت دیدم جزء قبولیام!شوکه شدم!باورم نمیشد!یه جور ذوق داشتم!!!😮
(تازه جالب بود تاوقتی ک مطمئن بشم قبول شدم انقد اهنگ گوش دادم اخه فک میکردم اونجابیام اجباره و دیگ نمیشه اهنگ گوش داد)
تازه بعد هافهمیدم ک یکی از اساتید روزه نذر کرده بود ک من نیام!اخه فکر میکرد بقیه رو هم از راه درمیارم!!!!
بااین همه قبول شدم!
رفتم هفته اول که خواستم برم بیرون تاخواستم چادرواز سرم دربیارم باخودم گفتم شاید یکی منو ببینه و بدباشه رفتم به فلکه رسیدم گفتم حالا دربیارم!امابازم گفتم شاید یکی از استادامسیرش بامن یکی باشه ببینن و برن بگن و بازم بد شه!خلاصه انگار امام زمان میخواست چادراز سرم نیفته!
کلیپسی هم میزدم ک همه مسئولین و بچها باهاش مشکل داشتن هرکار میکردن از سرم نمیوفتاد تا اینکه سال اول برای اعتکاف رفتم موقع برگشت تا خواستم بیام بیرون کلیپسم خود به خود شکست!
انگار آقا نمیخواست بدون تغییر ازاونجا برم….
سرتونو درد نیارم از این اتفاقا زیاد افتاد!
حالا جای اون دوستای بدمو دوستای خوب خوابگاهیم تغییر دادن اون برنامهای خاص و معنوی خوابگاه و حوزه روز به روز حالمو تغییر میداد….یاد مرگ خیلی دگرگونم میکرد و خیلی چیزای دیگه تازه انگار یادم افتاده بود ک یکیم هست که منتظر ماست….!اصلا یه فردی به اسم مهدی تو جهانه ک کارام براش مهمه!از دوره دومم متنفر شده بودم!حالا شدم عاشق مامانم!
حالا فهمیدم یکی هست ک هی من گناه میکنم و هی اون بجای من گریه و توبه میکنه
حالام دوست دارم جامعه رو بترکونم اما نه به سمت شیطان به سمت فقط و فقط الی الله…….میخوام به همه اونایی ک مثله لیلای قبلی ان بگم من تااخرش رفتم اما بن بست بود شما برگردین….(بچها من با دبیرستانی ها و دانشجوهاک هستم متوجه شدم جامعه روز به روز داره بدتر میشه دشمن عالی کار کرده ما چی؟!)
حالا من طلبه پایه شش واگ خدا قبول کنه تلاش میکنم طلبه فعال باشم
شش ساله آقا توخونش منو نگه داشته و بااینکه ازخانوادم جدا شدم نمیتونم این خونه ای ک تغییراتمو مدیونشم ول کنم…..
حالا ازشما خواهرای دل پاک و سربازای انتخاب شده ی آقا میخوام دعا کنین یه مبلغ واقعی باشم…..دعا کنین روز به روز معنویت و معرفت و عشق و عملم بیشتر شه “والبته همه شما سربازای خاص آقا”
دعا کنین طلبه باشیم نه بطله!
دعا کنین شرمنده انتخابش نشم!!!!……😔
این بود داستان
#چی_شد_طلبه_شدم
لیلا نوری!…..

اشتراک گذاری این مطلب!
 
مسابقه راوی مهر